تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (محمد علی معلم )
پیچک (محمد علی معلم )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ببار ای بارون ببار

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای بارون ببار

 

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : ببار ای بارون , | بازديد : 416

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در معبر زمین و زمان

 

 

 

و آفتاب خزان در سبوی باده فروش
مرا ندا در داد
بیا باز گردد، اما من
نشسته بودم، در انتظار سبز بهار
نشسته بودم، در کوچه باغ خاطر خویش
نشسته بودم، در معبر زمین و زمان
نشسته بودم، در زیر شاخساری خشک
که روزگاری برگش ستاره ها بودند
نشسته بودم و اینک نشسته ام، هر چند
که آفتاب خزان در سبوی باده فروش
مرا به نام صدا می زند " بیا برگرد"
مهر 1344
  

 

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 415

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تهران

 

 

اینک من در اینجا در سکوت چار دیوار اطاق خویش
در این شب خاموش هول اندیش
بنشسته ام اما خیالم چون هزاران رود
در کوچه های خلوت این شهر
تا بیکران جاری ست
من در خواب می بینم کنون این شهر را در خویش
غول بزرگی ز آهن و پولاد
افراشته سر از میان خاک
رفتست بالا باز بالا باز ... تا بام سپهر پاک
این غول خون آشام، مردم خوار
عفریت نا آرام جان او بار
مرگی ست این، با زندگی پیوسته در پیکار
ساطور خونینش معلق در فضا جاوید
وای از غریو هول انگیزش چه می پرسی
خوش آنکه مرد این غریو شوم را نشنید
***
من چون هزاران مرد دیگر بسته در زنجیر
در زیر پای دیوی از پولاد
بر می کشم فریاد
سر می دهم آواز
اما امیدی نیست
ساطور خونین می کند گرد سرم پرواز
تهران 1346

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 383

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چه ماتمی است...؟

 

 

 

 ( در رثاء زلزله زدگان طبس )
مگر كه جغد خانه خواست از خدا
كه زود مستجاب شد دعای او
داوری وصال

غریو حادثه برخاست از تمام زمین
شب از کرانه ی سر گشتگی فرود آمد
و آسمان به زمین غریب فرمان داد
و ماتم از همه سو همچو سیل جاری شد
***
درخت ها همه از برگ و بر تهی گشتند
چو فصل شادی بدرود گفت با مرغان
و اشک درد شد از چشم های ما رویید
زمین به تهنیت مرگ بر گشود دهان
مصیبت از همه ی آسمان فرو بارید
مصیبت، با همه ی فصل ها یکی گردید
چه دردناک-
مصیبت یگانه شد با ما
و سایه های غریبانه ی شبان الیم
تمام حاشیه ی روز را فرو پوشاند
ز خشت خشت هزاران بنای گردون سای
- که جان پناه عزیز گیاه و انسان بود –
فغان مرگ به اشک ستارگان آویخت
***
کدام ناله ی مرگ آفرین زبانه گرفت
که آتشی شد و در سقف و بام خانه گرفت
کدام دست به نفرین بلند شد در شب
که سیل آتش بیداد در زمانه گرفت

چه ماتمی است
خدایا نمی کنم باور
کنار کالبد زن که مرده ...
نوزادش
- دریغ و درد که نوزاد رفته از یادش -
نهاده سر به گریبان مادر از پی شیر
ولی دگر، مگر از خون مرده گردد سیر
***
چه ماتمی ست
خدایا نمی کنم باور
هزار دست چو گلبوته های افسرده
هزار پای که بر سنگ نیستی خورده
پی گشودن راهی ز عمق تیره ی خاک
زده است سینه ی آوار مرگ زا را چاک
ولی دریغ که اقبال تیره رخ ننمود
دریغ کوشش بی منتهی رهی نگشود
***
چه ماتمی ست
خدایا نمی کنم باور
نشسته بر سر نعش عزیز خود مادر
گهی به روی زند پنجه و گهی بر سر
که ای زمانه چنین تلخ بر کسی مگذر
***
چه ماتمی ست
خدایا نمی کنم باور
 

* من اگرچه تبار خوروبیابانك را دارم، اما زمانی كه پدرم در فرهنگ طبس خدمت می كرد در این شهر زاده شدم و در آن بالیده ام و زلزله ویرانگری كه مردم طبس را به دست نیستی سپرد، بیشتر و بیشتر دل آزرده و مغموم ساخت. شعر بازتاب این احوال است.

 

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

انتظار

 

 

هیچکس این اسب را آرام خواهد کرد ؟
اسب؟ اسب این باد وحشی را تو می گویی ؟
رستمی باید که در خم کمندش آورد، افسوس ....
این کمیت تیزک را رستمی باید
- تو آری راست می گویی
***
ایستاده خلق انبوهی، همه غمگین و دل پر درد
ایستاده مرد اندر مرد!
و همه پرسان
راستی اینک چه باید کرد
کو؟ چرا آن پهلوانی را که می گویند می آید نمی آید
از کجا می آید او؟ از شرق یا از غرب؟
از کدامین سو؟
کسی پاسخ نمی گوید
***
دورتر تا خط باریک افق رفته غباری نیست
سایه محو سواری نیست
پهلوان نامداری نیست
***
مرد هست اینجا و لیکن مرد کاری نیست
12/9/1343

 

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 423

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پل

 

 

 

بر دستهای نخستین
تردید خطی بود
رودی بود
زمزمه ای
دستهای نخستین بستری بود آغاز
سرنوشت را
پسرم، دستت را به من بده
پسرم، دست پسرت را بگیر
و سرنوشت را پلی باش ممتد
جاوید، استوار
مهر 1344
  

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 436

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آنگاه زمین ...

 

 

آیا زمین
با این زلال آبی آرام
پا در رکاب خواهد شد؟
آیا غبار فاصله ها را
- این بعد بی نهایت
این از حصار دور -
با خنده ای به مهربانی دریا
خواهد پوشاند

دردا که دستهای خون آلود
با ساطور های آخته
از گورها به نعره کوهی
قیام خواهند کرد
و این زلال آبی آرام را
با خاک، با لجن
آلوده خواهند کرد

بارانی از خون
با وسعت تمامی دریا ها
کوه ها و بیابان ها

با مدتی بعید
- صدها هزار سال -
خواهد بارید
آنگاه
پاکی و مهربانی
نعمات این نعیم
چون آیات تنزیل
دل ها را ترک خواهد گفت
و زمین را بدرود
و نور موهبت، به صورت مرغی
از شاخه های کوه پرواز خواهد کرد
و شب بر زمین جاری خواهد شد

زمین تنها خواهد ماند
تنها تر از ازل
تنها تر از همیشه
و با گیاه دیگر
دیگر کرامتی نه که شاخی بر آورد
برگ و بری دهد

از آب حکم جاری بودن
و از پرنده حکم سرودن
بر خواهد خاست
و سر زنیزه ها به تهنیت هم
پیاله های خون را
خواهند نوشید
زمین تنها خواهد ماند
حیوان تنها
و گیاه تنها

تهران مهر ماه 1340
  

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهمان شبانه

 

 

شب، در صدای باد
شب در صدای باران
شب، در میان همهه های گنک
در خواب رفته بود
***
در آن سوی تجیر
زمزمه ی آب بود و باد
و سایه ی درختان
در رود
در انحنای حاشیه های سبز
و طول موج زاویه های آب
گسترده بود
***
و گوش برگ های طلایی
نجوای خاک را
نجوای آب را
در ساقه ی گیاهان
همچون شراب می نوشید
***
در این سوی تجیر
زمزمه ی خاک بود و خون
بوی رقیق باروت
همراه عطر گیاهان ناشناس
از دشت های دور می آمد
و در کنار رود
( تا صبح – تا طلوع )
مهمان باد بود
مهمان آب بود
مهمان خاک بود

تهران 1339

علی معلم
  

برچسب ها : ,

موضوع : شعر نو, | بازديد : 375

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سبوی گل

 

بریز باده، که در جام، بوی گل ریزد
بخند تا به چمن آبروی گل ریزد


صفای اشک تورا نازم، ای بهار ملول
که همچو قطره ی باران، بروی گل ریزد!


دِماغم از خم میخانه تر نمی گردد
بگو که باده، صبا، از سبوی گل ریزد


چنین که بلبل بیدل نشسته، می ترسم
که خون دیده ی او از گلوی گل ریزد


بهار، روز غنیمت بود، که دور خزان
چه اشک هاست که در آرزوی گل ریزد


حدیث شکوه ی ما را در این شبان سیاه
مگر نسیم پیامی به کوی گل ریزد ...

تهران فروردین 54

 علی معلم  

برچسب ها : ,

موضوع : غزلیات 4, | بازديد : 386

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

غزل شب

 

 

شب از کرانه فرود آمد و بر آب نشست
ستاره بر سر امواج چون حباب نشست


صدای باد میان درختها پیچید
هزار زورق بی بادبان بر آب نشست


زمان چو توده ی ابر گریز پایی بود
که در سکون و سکوت شب از شتاب نشست


ستاره ها همه پر پر شدند و افسردند
غبار شب چو به رخسار ماهتاب نشست


سئوال گمشده ای را به خواب می بردم
زمان در آمد و بر مسند جواب نشست


درخت نوری از اعماق تیرگی رویید
پرنده ای شد و بر قله های خواب نشست


تهران 1350

علی معلم

برچسب ها : ,

موضوع : غزلیات 4, | بازديد : 367

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد